جیزین قولی

به نزدیکی گردنه‌ی «گدوک» می‌رسیم از دور رسوبات باقی مانده‌ی آبشاری جلوه‌گر می‌شود که در رنگ‌های مختلف، زیر تلؤلؤ نور آفتاب بسیار زیباست، تونلی هم که در دل کوه شکافی ایجاد کرده حیرت‌انگیز است.

ساعت نزدیک 1 بعد از ظهر است و ما همچنان در ترافیکی مانده‌ایم که سانتی‌متر به سانتی‌متر حرکت می‌کند، از دور تابلویی را می‌بینم که رویش نوشته شده «دوغ و آش دوغ محلی گدوک»....

....کنار دره نشسته‌ام و به منظره‌ای حیرت‌انگیز از رنگ و رسوب آبشاری نگاه می‌کنم که اینک آب اندکی برایش باقی مانده اما همچنان زیبایی‌اش را حفظ کرده.

وقتی می‌روم آش دوغم را بردارم از فروشنده می‌پرسم اسم این منطقه چیه؟

پاسخ میدهد «شورآب». می‌گویم جزء چه استان و منطقه‌ایه؟ می‌گوید:

- جز «سوادکوه» استان مازندران.

آش را از روی میز بر می‌دارم و بیرون می‌آیم و در همان کنار دره، با دیدن آن زیبایی‌های فوق‌العاده، مشغول خوردن آش دوغ می‌شوم...

... در ابتدا محسور تونل می‌شوم، در حال عکس انداختن هستیم که قطاری باری از داخل تونلی که آن طرف دره روی کوه قرار دارد با بوقی ممتد خارج می‌شود و صحنه‌ای بی‌نظیر پدید می‌آورد. دو دیزل به قطار وصل است برای اینکه یک دیزل در این منطقه با آن همه شیب و سربالایی قدرت کشیدن قطار را ندارد، تونل گدوک از دیدنی‌ترین هنرهای صنعت است که در هنگام عبور قطار از پل‌ها و کوه‌ها، شورآب را در قلب خود جای می‌دهد، آب شور معدنی و قطارهای گذران هر دو از کوه بیرون می‌زنند، آب شور به پایین دره می‌رسد و قطار در دل جنگل‌ها گم می‌شود.

از جاده‌ی خاکی‌ای که سمت راست دره قرار دارد به پایین می‌رویم. به یک دوراهی می‌رسیم یک راه به پایین دره می‌رود آنجا که آن رسوبات بجا مانده و راهی دیگر به شورآب. ما مسیر سمت راست یعنی شوراب را انتخاب می‌کنیم.

دقایقی می‌گذرد که روستایی با مناظر بکر و دست نخورده نمایان می‌شود ما در کنار پلی که یادگار سالهای گذشته است توقف می‌کنیم.

روستا بسیار زیباست و درختان و گلهای تازه شکفته شده‌ی سنبل و شقایق وحشی صحنه‌ای دل‌انگیز را رقم زده، در حال عکس انداختن هستم که قطاری از دل جنگل‌های غرق شده در مه خارج می‌شود و از روی پل می‌گذرد،

استاد می‌گوید:

- این همان قطاری است که وقتی بالای دره بودیم از داخل تونل خارج شد!

لحظه‌ای مغزم هنگ می‌کند، چند ثانیه جمله‌ی استاد را در ذهنم تکرار می‌کنم و آن را تحلیل می‌کنم، آخر از زمان خروج قطار از داخل تونل که ما بالای دره بودیم حداقل 10 الی 12 دقیقه گذشته است! از استاد می‌پرسم:

- یعنی توی این مدت داشته کوه رو دور می‌زده؟

استاد می‌گوید:

- بله کل این منطقه و کل این جنگل‌ها رو دور زده و الان اومد از روی این پل رد شد، چون شیب زیاده مجبوره همش دور بزنه تا ارتفاع مناسب رو برای گذشتن ایجاد کنه.

قطار هم‌چنان روستا را دور می‌زند و از روی پل می‌گذرد، پل آهنی تاریخی و قطار با تک‌تک لحظات مردم روستا عجین شده، پل شورآب به سان ریسمان بلندی از روستا به دامنه‌ی کوه‌های روبرو کشیده و قطار مانند بندبازی قهار روی آن به نرمی حرکت می‌کند.

 عده ای برای چیدن گیاه دارویی گل گاوزبان به روی تپه ها می‌روند و من هم برای عکس انداختن از طبیعت زیبای منطقه، گل‌های شقایق وحشی، سنبل‌های بنفش و زنبورهایی که برای کشیدن شهد این گل‌های معطر به این طرف و آن طرف پرواز می‌کنند.

* * *

... به پایین آبشار می‌رسیم که آب اندکی از آن به راه افتاده و دریاچه‌ای کوچک را ایجاد کرده است، من که مجذوب آن رسوبات گوگردی و زیبا شده‌ام تصمیم می‌گیرم این ارتفاع حدود 100 متری را فتح کنم. از دور به نظر می‌رسد که رسوبات لیز باشند اما وقتی پایم را رویشان می‌گذارم کاملا به آنها می‌چسبند و سُر خوردگی در کار نیست و این برایم خیلی جالب است....

(بخشی از سفرنامه شورآب)





















لینک دانلود تمام عکسها در یک فایل زیپ شده:

http://www.4shared.com/rar/Ik1vVUKZ/SHORAB.html

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۸ساعت 15:48 توسط جیزین قولی| |

آماری تأمل برانگیز از مواردی مهم در زندگی و حیات ما در این جهان که شاید برایمان بی اهمیت جلوه کنند اما باید توجه داشت که هر چیزی روزی پایان می پذیرد. وقتی نگاهی به زمان باقی مانده از سوختهای فسیلی می اندازیم کمی نگرانی برایمان ایجاد میشود. شاید بعد از نگاه انداختن به این آمار نحوه ی زندگی ما تغییر کند.

برای مشاهده ی آمار روی لینک زیر کلیک کنید.

http://www.worldometers.info/fa/

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۱۶ساعت 16:38 توسط جیزین قولی| |

نه پری مانده برایم نه امیدی که پرم

نه گلی مانده در این باغ که سویش نگرم

دل افروخته ام را چه کسی می فهمد؟

تا به ناز قدمش خاک کنم چشم و سرم

در خیالم گذری کردی و افسوس که باز

خشک و بی بر شده این باغچه ی پُر ثمرم

شب بنالم که چرا صبح به آغاز رسید

چون در این قافله کس نیست شود همسفرم

دل دیوانه در آیینه بخندید ولی

در پسش گرنه کنان خون روان از بصرم

در جدایی ز شقایق به خزان نزدیکم

حالیا نیست دگر در نظرش یک نظرم

روزها در پی دیدار به ناکام گذشت

از رقیبان جفاکار نکردش خبرم

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۱۴ساعت 11:13 توسط جیزین قولی| |

تا نقش خیال دوست با ماست

ما را همه عمر خود تماشاست

آن جا که وصال دوستانست

والله که میان خانه صحراست

وان جا که مراد دل برآید

یک خار به از هزار خرماست

چون بر سر کوی یار خسبیم

بالین و لحاف ما ثریاست

چون در سر زلف یار پیچیم

اندر شب قدر قدر ما راست


* * *

شب قدری چنین عزیز و شریف

با تو تا روز خفتنم هوس است

«حافظ»

امشب به یاد همه ی گرفتارها اونهایی که همه درها به روشون بسته شده باشیم

برای همه دعا کنیم

ایشالا اجابت بشه

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۷ساعت 18:18 توسط جیزین قولی| |

Design By : Night Melody