جیزین قولی
ای لحظه ی ناب ازل ، آیینه ی دیدار تو من از که گویم غیر تو ؟ گر هرچه می بینم تویی بخت است و کار عاشقی هر بار دارد قرعه ای گاهی چو مهر مادری با جان خود می پروری گاهی به نام میهنم خو کرده با جان و تنم ای ذکر تسبیح ملک در حلقه ی زنّار من ای نغمه های گونه گون از عشق غم شادی جنون ای لحظه ی ناب ازل ، آیینه ی دیدار تو شیرین ترین رویای من ، لیلا ترین خواب منی
سِرّ شکوه هر غزل مضمون بی تکرار تو
در عین بی تکراری ات هر بار تو هر بار تو
بر دف بکوبید این زمان ، این بار من این بار تو
گاهی چنان قهر پدر از هیبتی سرشار تو
سبز و سپید و سرخ تو ، زیباترین دلدار تو
کفرم تویی دینم تویی ، تسبیح تو زنّار تو
هم دف تویی هم نای تو هم چنگ تو هم تار تو
سِرّ شکوه هر غزل مضمون بی تکرار تو
ای با خیال دیدنت من خفته و بیدار تو
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...!!! اول:مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد!!!
او گفت؛ای شیخ ! خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد شد...!!!
دوم:مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده های گل آلود میرفت...
به او گفتم؛قدم ثابت بردار تا نلغزی!
گفت؛من بلغزم باکی نیست...
به هوش باش تو نلغزی شیخ!!!که جماعتی از پی تو خواهند لغزید...
سوم:کودکی دیدم که چراغی در دست داشت.
گفتم؛این روشنایی را از کجا آورده ای؟!
کودک چراغ را فوت کرد و آنرا خاموش ساخت و
گفت؛تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!
چهارم:زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت می کرد!
گفتم؛اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن!!!
گفت؛من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بی خود شده ام که از خود خبرم نیست،تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری ؟!!!
| Design By : Night Melody |
