جیزین قولی
«موسی و شبان» روزگاری پیش در
صحرای دور گلهای میکرد
با چوپان عبور سبزه زاری بود و
صحرایی و دشت گوئیا موسی از
آنجا میگذشت دید چوپان را
کناری مست مست رو به سوی آسمانها
کرده دست گاه گاهی در پی
بزها دوان گاه گاهی اشک از
چشمش روان گاه گاهی غرق
دریای سکوت گاه گاهی ناله و
گاهی فغان گوئیا با نغمههای
جان گداز با خدایش اینچنین
میگفت راز: ای خدایا کجایی
تا شوم من چاکرت چارقت دوزم زنم
شانه سرت؟ جامهات شویم
شپشهایش کشم روز و شب با
آرزوهایم خوشم دستکت بوسم
بمالم پای تو رخت خواب آرم
بروبم جای تو ای همه بزهای من
ارزانی ات گوسفندان را کنم
قربانیت شیر بزها را
بدوشم تا بنوشی جامهای از پشم
بزهایم بپوشی سالها اینگونه
از مردم جدا گفتوگو میکرد
چوپان با خدا گله در صحرا رها
میکرد و خویش گوشهای گه شاد
بود و گه پریش گه به مستی یاد
میکرد از خدا گه بزی میکرد در
راهش فدا در کنار سبزه
زاران در میان لالهها از خدا میگفت با
بزغالهها بر سخنهای شبان
میکرد گوش (موسی:) آی
چوپان! چیست در رویای تو کیست آن پنهان و
ناپیدای تو؟ چیست آن جام می
اندر دست تو؟ کیست آن
پروردگار مست تو؟ (شبان:) با
خدایم! با خدایم من! با همان دیر آشنایم
من با خدای
گوسفندان سفید با خداوندی که
گرگش گوسفندانم درید با خدای خویش
مستی میکنم گفتوگوها با وی
از اسرار هستی میکنم (موسی:) چرا
چوپان فراوان کفر میگویی؟ خدا را در خیال
و وهم می جویی؟ نیایش با خدا
کردن رهی دارد! خدایان را صدا
کردن رهی دارد! برو ای بی خبر
از رازهای عالم هستی! سخن کوتاه کن
چوپان که بد مستی! (شبان:) من
اینجا روز و شب سر در گریبان خدا خفتم برایش قصه ها
گفتم من اینجا با
خدایم رازها دارم برایش مینوازم
لوله و آوازها دارم من اینجا خمرهای
دارم پر است از می گهی نوشم به یاد
گوسفندانم گهی نوشم به نام وی هزاران بار نامش
را صدا کردم برایش گوسفندانم
را فدا کردم (موسی:) برو
چوپان!بترس از عاقبت زین کار پرواکن! بترس از آتش
دوزخ برو از وی تمنا کن!! بخواه از وی
ببخشاید گناهت را! بگو نادیده گیرد
اشتباهت را!! وگرنه آتشی آید
زبانت را بسوزاند عذاب آسمانی
خانمانت را بسوزاند!! بگیرد گوسفندان
را بزهایت بمیراند نشان از گریه بر
رخسار خندانت بمیراند کجا چوپان تواند
با خداوندی سخن گفتن؟ خدا کی میتواند
در کنار یک شبان خفتن؟ برو ای بی خبر
از راز های عالم هستی! سخن کوتاه کن
چوپان که بد مستی! (شبان:) وای موسی من پشیمانم دهانم دوختی وز پشیمانی تو
جانم سوختی من ندانستم
کجایم کیستم! روز و شب اندر
خیالش زیستم! میروم با دردهایم
باز تنها میشوم میروم با
گوسفندانم اسیر دشت و صحرا میشوم او ملامتهای
موسی را شنید و خسته و رنجور شد اندک ایمانی که
در دل داشت چوپان کور شد رفت گریان تا
خدایش را ز نو پیدا کند رفت تا روح
پریشان گشته را شیدا کند وحی آمد بار
دیگر از خدای گفت موسی! وای
بر تو! وای بر من! وای وای! تو شبان را کردی
از من دورتر بندهام گشت
اینچنین رنجورتر جایگاه من میان
سینهاش خالی نبود یا نیازی هرگز
اینگونه به دلالی نبود تو برای وصل
کردن آمدی نی برای فصل
کردن آمدی آخر این چوپان
رسوا گشتهی صحرا نشین روزگاری در دلش
عشقی نهان بود آتشین! من نمیخواهم
کسی رنجور باشد از خدای من نمیخواهم که
چوپان دور باشد از خدای رو به دنبال
شبان موسی که از ترس خدا! بندهی ما را ز
ما کردی جدا! رفت موسی در
بیابان در پی چوپان دوید رفت از سوی خدا
بر وی رساند این نوید رفت و رفت اما
شبانی را نیافت گشت و گشت اما
نشانی را نیافت آخر این قصه
موسی را پریشان کرده بود او دلی را خالی
از احساس و ایمان کرده بود گشت در دامان
سبز دشتها دشتها را گشت و
در گل گشتها روزها میرفت و
موسی بیقرار یافت چوپان را
میان کوهسار های چوپان گوش
کن پیغام ما را گوش کن شاد باش و جام
ها رو نوش کن هیچ آدابی و
ترتیبی مجو.هیچ ترتیبی و آدابی مجوی باز چوپان هرچه
میخواهد دل تنگت بگو (شبان:) نه از
افسانه میترسم نه از شیطان نه از کفر و نه
از ایمان نه از فردا نه
از مردن نه از پیمانه می
خوردن خدا را میشناسم
از شما بهتر شما را از خدا
بهتر خدا از هرچه
پنداری جدا باشد خدا هرگز
نمیخواهد خدا باشد نمیخواهد خدا
بازیچهی دست شما باشد که او هرگز نمیخواهد
چنین آیینهای وحشت نما باشد هراس از وی ندارم
من هراسی را از این
اندیشهها در پی ندارم من خدایا بیم از آن
دارم مبادا رهگذاری
را بیازارم نه جنگی با کسی
دارم نه کس با من بگو موسی
پریشانتر تویی یا من؟
بخت بد را بین که پیغمبر خموش
| Design By : Night Melody |
